پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد! او حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است!

مرگ
قلبم به تپش افتاده
انگار داره تلاشهای آخرشو واسه زنده موندن می كنه
داره كم كم آروم می شه
آروم و آروم تر
دیگه قدرت تپیدن نداره
داره می ایسته..........
چشمامو باز می كنم
از جا بلند می شم و به طرف تو میام
اما تو بی اعتنا به من به سمت تختی میری كه روش نفسهای آخرو می كشیدم
آره یادم اومد
من داشتم واسه زندگی با مرگ می جنگیدم
سرم رو برمی گردونم و به تخت نگاه می كنم
خودمو می بینم كه بی جان روی تخت خوابیدم
تو بالای سرم نشستی و مات و مبهوت به من نگاه می كنی
خدایا چی دارم می بینم، قطره اشكی از چشمات می افته
به سرعت به طرفت میام
ـ تو رو خدا گریه نكن. می دونی كه طاقت دیدن اشكاتو ندارم
اما صدامو نمی شنوی و می گی:- تو بهم قول دادی هیچوقت تنهام نذاری.........
احساس می كنم قلبم داره می سوزه
از خواب می پرم
چه كابوس وحشتناكی
می زنم زیر گریه و از خدا می خوام: -خدایا تا زمانیكه اون می خواد منو واسش زنده نگه دار. خدایا اگه قراره اون صد سال عمر كنه، بذار من یك ثانیه بیشتر از اون عمر كنم. به خودت قسم كه طاقت دیدن یه قطره اشك و یه لحظه تنهاییش رو ندارم

هنوزم دوستت دارم
دختر از پسری كه عاشقش بود پرسید:
"چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟"
"دلیلشو نمیدونم اما واقعا دوست دارم"
"تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی، پس چطور دوستم داری؟! چطور میتونی بگی عاشقمی؟!"
"من دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت كنم"
"ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی"
"باشه میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت،......"
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد. متاسفانه چند روز بعد دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت. پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون:
"عزیزم گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باش! گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم!
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره!
عشق دلیل میخواد؟ نه! معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم"

ابراز عشق
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

تبلیغات


































